دورها آوایی است که مرا میخواند ...
پست مطلب جدید؟!!!!! وقتی هنوز نه اتفاق جدیدی و نه حرف تازه ایی هست چرا پست مطلب جدید ! اما عجیب هوای نوشتن دارم وقتی تو نیستی بی خودی تر از همیشه خودم را گم می کنم میان تمام سایه های سنگین سایه هایی که لحظه ایی کم نمی شوند نه برای امنیت ،که برای کنجکاوی برای به رخ کشیدن ،برای مطرح شدن و اینهمه حالم را عوض می کند کاش هنوز می شنیدی که برای تو و با تو حرف های زیادی از اتفاق های تازه هست اما چه سود از گفتنشان دیگران که میدانند چه می کنند ما هم که میدانیم پس چرا زحمت گفتن فقط بیا و زحمت بکش و کمی باور کن که منو تو همیشه با هم و کنار هستیم و می مانیم حالا تو هرچه دوست داری ان طرف تر را نگاه کنم من که میدانم تو هستی... راستی به تمام خوش باوران تنها بگو که عمر دوستی ما 25 بار365 روز است تادچار خنده های پیروزمندانه نشوند یادت باشد ، مادامی که صدایت در وجودم نباشد حیات ممکن نیست شاید برای این شروع مثل تمام جمله های تکراری باید بگویم سال نو مبارک امید که سالی پر از برکت و سلامتی و .... داشته باشی ما که هر سال اینهمه ارزوی خوب و خیر پشت سر داریم چرا راه به جایی نمی بریم ما دعا را جدی نمی گیریم؟! یا دعا ما را؟! و یا هنوز زمان هیچکدام نرسیده؟! من و تو هر کدام به میزان گذران روز و ماه و سالی که عمر کردیم ارزوها برایمان شده و ارزوها برای دیگران داشتیم پس چرا ؟! کاش همه چیزمان انقدر از سر دل نبود و کمی مهربانی و خاطر عمیق تری همراهش بود درست مثل سالی که هر لحظه اش برای گفتن تبریک امان نداشتیم و از تمام امواج جاری ،دوست داشتن های بی دریغ و بی مثال بر همه چیز سایه بان امنی می ساخت و امروز تنها می خوانم "با توام کهنه رفیق، یاد ایام قشنگی که گذشت،کنج قلبم گرم است در همه حال به یادت هستم تن تو سالم و روحت شاداب دل یکدانه ی تو سبز و بهاری روزگارت خوش باد" بعدشم گفتی عیدم مبارک. ایا واقعا مبارک است؟! چه ترس عجیبی میان نگاه موج میزند چه طعنه های غریبی در صدا حرف میزند چرا کسی با کسی یکدست بازی نمی کند؟! ساده و بی تفاوت مثل همیشه ایی که من میدانم و تو نه مدام خواند و گفت و خواست که بروم بروم برای تمرین و عادت به نبودن، ندیدن، نخواستم و نگفتن و غافل بود که هم ندیدیم، هم نخواستیم و هم نگفتیم و سالهای سال است عادت کردیم که خودمان باشیم برای خودمان بی کنایه بی طعنه یکدست و یک رو چه حیف که هیچ چیز در جهان اطرافم بکر و تازه نیست شور هیچ چیز جز نگاه کردن نیست شوق هیچ چیز جز سکوت نیست حالا هم که باید برویم باید برویم دور از خودمان تا با خودمان تنها شویم شاید خیالی اسوده شود و خاطر خاطره ایی عزیز شود و امشب پنج سال و یازده ماه و چند روز است که رفته ام حالا تو بگو تمام این سالها کجا بودی؟! چرا به پایان نرسیده دستم را خط میزنی ؟! من که بی حرمتی نکردم؟! من که جسارتی نکردم؟! من که هنوز دمی را اه نگفتم؟! اگر دوست داری اینبار هم نباشد بگو،خط بزن،بر باد بده! من و تو که نه دیده می شویم و نه خوانده! من و تو که ساکت تر از همیشه کنار هم دوش به دوش تنها راه میرویم چرا بر هم زدن حرفایم که همیشه برای تو ناتمام بوده؟ بیا ،بیا دوباره پاک کن و از نو بنویس ! بنویس هر چه را دوست داری از تو هم باید کنار رفت انگار که زمان با تو بودن هم به سر امده اما تنها به یاد داشته باش من و تو تنها کس همدیگریم من به بغض پر از خنده عادت دارم و به تنها شدن بیشتر من با تو تنها می شوم و بی تو تنها تر بدورد ای همیشه ی بی گاه و پر اه گوشم را بدهکار صدایت می کنم تا شاید دوباره شنیدمت
هر چه نوشتم را باد برد این روزها خوب به صدای باد گوش کن
خوب همیشگی سلام تو هم مثل من تمام صدای این روزها را می شنوی می شنوی که چقدر خوانده نمی شویم و چقدر دیده اخر باید من و تو خودمان را بر روی دیوار یادگاری کنیم دیواری کنار تمام سلیقه ها دیواری مجاور تمام اسودگی های پا برجا ماندن دیواری برای تمام خورده فرمایش ها دیواری که در تمام خطوط قرمز است دیواری که میدانی چند رنگ دارد برای بقایمان باید تکیه زنیم به این دیوار که هر لحظه من و تو را پر از تشویش فرو ریختن می کند بیا کنار هم باری دیگر در گوش هم زمزمه کنیم "تنها ماندم تنها با دل برجا ماندم چون اهی بر لبها ماندم راز خود به کس نگفتم ......" من و تو خودمان را بر هیچکس نگفتیم و نمی گوییم ویادمان می ماند که یادگاری شدیم بر دیوار خیانت خدا کند تو این روزها کمتر از من بشنوی تا دوست داشتن را فراموش نکنی
سلام عزیز این روزها که مجال با تو بودن نبوده من امشب سخت سختگیرم بیا کنار سکوت پر مسئله ام بنشین و کمی ارامم کن من سکوت می کنم و تو مرور کن من چشم می بندم و تو خوب نگاه کن من امشب سخت سختگیر شده ام حالا تو بگو چه دیدی ؟چه شنیدی؟
دیگر تمام شد دیگر تمام خیال دوباره ی خوش باوریها تمام شد کاش قبول نمی کردم که هنوز می توانم کاش کمی می توانستم بد بین باقی بمانم می بینی دلبرکم هیچکس نمی تواند تمام من و تو را باور کند هیچکس نمیداند که من و تو چقدر همدیگر را دوست داریم و می توانیم دوست داشته باشیم که دیگر شک دارم به "دوست داشتن" چه خوب که هنوز هیچ پیام تبریکی برای روزنامه ها نفرستادیم چه خوب که باور کردیم تمام حرف ها و خبر ها و عکس ها در زورنامه ها دروغ است گرچه من و تو هرگز فراموش نمی کنیم که در این میان هستند کسانی که برای هم عاشقانه می نویسند ارام می خوانند و در گوش هم فریاد می زنند "که هستم با تو کنار تو " اما من و تو بی نصیب برای انی سینه سپر می کنیم که نه حق است و نه حقیقت و تنها برای حقیقت انسانیت خود را نثار تمام بازیها می کنیم که کاش ... و تنها ایمان داریم به اغاز تمام فصول که در پس تمام انها سوز عجیبی منتظر حلول است کبک را دوست دارم که خوب زیر سرمای برف سر می خوابند درست مثل ادم بزگ ( ها)! کلاغ را دوست دارم که هر چه را می بیند حیا می کند و باز در برف غلط می خورد بی انکه صدایی از خبر شوم دهد درست مثل هیچکدام از ادم بزرگ (ها)! دوست دارم دیر باشد دوست دارم زود بروم بروم تا در کنار حرم دلم و دلت برای هم در اتشی که دیرنه ی نگاه است و کلام دستمان را برای هم تکان دهیم و برای دیگران بخوانیم "بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع افریده اند" بیا بی نام من بیا که با تو حرف ها دارم از انچه بر من می گذرد و تنها تو را گذر می دهد بی صدا و بی نام و نشان عبور می کنی بی انکه بخواهم بی انکه بخواهی میدانی!؟ میدانی، بی نام و نشان من این روزها عجیب بدنبال دستی هستم که نمیدانم دوباره بی نامم را پشت کدام پستو گم کرده من و تو زیر مهتابی که پشت هیچ ابری پنهان نبود چشم در چشم خواندیم که دوستت دارم که دوستم داری به یاد نمی اورم نامحرمی را ! پس چرا دوباره گم شدیم ! من می ترسم من می ترسم از تمام ادمهایی که سخت خوب می توانند ما را از هم دور کنند و تا به سر رسیدن تاریخ مان ،ما رها می شویم ما دوباره تنها می شویم بیا،دوباره بیا که نه به بار است و نه به دار بیا که جز خیال خام چیز دیگر نیست بیا و بخوان که روزنامه هامان زور نامه شده و من بی قدرت برای انکه چشم در چشم رفتار کنم و بگویم : امرت را تمام کن و توشه راه ببند و مسیر را ادامه ده که من دیگر تاب گم کردن بی نامم را تا دوباره تنها شدن ندارم بی نامم ،کاش چون تو برای ابدی بودن جسور بودم کاش به هر چشمی ایمان نمی اوردم وکاش مدام چوب حراج برای دلم بدست نداشتم بیا حالا که همه چیز دست بر قضا بر سر این چوب به حراج میرود من و تو بی کسیمان را به حراج گذاریم کدام صفحه !؟کدام نگاه جایز است ؟! برای این حراجی گران تمام نیازمندیها پر است.......
کمی بیا کنارم می خواهم برایت اعتراف کنم می خواهم قبول کنی که این روزها کمی برای با تو بودن کم می اورم که شاید گاهی هنوز برای هم بیگانه می شویم به خودت قسم که جز تو نه کسی را انتظار دارم ونه کسی می تواند (تو )باشد باز اشتباه کردم روزنامه خریدم ،خبر خواندم و دائم بدنبال خبری بودم از تو از خوب شدن از ما که بهم تنیده شدیم و نمی توانیم بغض گلو خالی کنیم و حقیقتمان را به رخ کشیم باید روزنامه را درست انتخاب می کردم راستی !خبر ما را کدام روزنامه ومجله می نویسد سرمقاله ایی راجع به با هم بودنمان نوشته می شود؟ زمانی که در اغوشت هستم و صدای قلبت را می شنوم کسی یادش هست که باید این لحظه را ثبت کند؟ کسی کنار ما می نویسد برای هم تمام می شویم؟ چه فرق می کند ؟! هرکجا که باشیم با هم و برای هم هستیم وحتما خوب میدانیم که پایانی برایمان وجود ندارد که این ابتدای تمام ویرانی های ماست و باید منتظر باشیم زمانی هنوز هست ؟ دوباره می خواهم برایت بگویم فراموش نمی کنم تنها تو را دوست دارم
| Design By : Night Skin |

