تبليغاتX
دورها آوایی است که مرا میخواند ...

دورها آوایی است که مرا میخواند ...


 خیالم بر تخته چوبی که دو سر اون کنفی تاب خورده تا به سر سرای زندگانی درختی برسه

نشته و حالا 

 تاپ تاپ اباسی خدا منو ندازی

اگر منو بندازی

منم تو رو میندازم

و من افتاده ام و خیالم هنوز زیر سایه بون درخت،زلف پریشون میکنه و

به خدای خودش یاد اوری میکنه:

(اگر منو بندازی منم تورو میندازم)

اما افتادم و خدا هنوز سر جاش میخنده/ به ساده بودنم و به باور ساده ام

خدایا حالا که اومدم پائین /شدم اباسی دست خیال و باور ادم بزرگ ها

به قول پناهی :

کاش هیچوقت از درخت انجیر پائین نمی اومدم.....



+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت17:1توسط هانیه جوادی منش | |


گاهي كافي است كه تنها توكل كني و

چشم برهم گذاري و به تقديرت لبخند زني

لبخند از گذر زمان كه هر لحظه بيشتر نزديك مي كند

روزي خواندم(كعبه راهي است كه ره گم نكني)

يا(اگر در كعبه مي گردد نمايان پس بگرد تا بگردي)

اما...............................................

بايد بگويم حلال ام كنيد شايد بايد بدانم كعبه

راهي است كه ره گم شده ام يا گم كرده ام را پيدا كنم.

بايد اينسان سنگين بروم.

بايد از شرم نگاهي به زمين اندازم و بخوانم

لبيك اللهم  لبيك

سه شنبه صبح ميرم مكه ياد تمام دوستانم و دوستان دوستانم و...هستم.


+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت16:34توسط هانیه جوادی منش | |

 

 یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت15:54توسط هانیه جوادی منش | |

 

همین که در خیالت گاهی نفرین می شوم مرا بس است

همین که نگاهت گواه کوچک بودن است مرا بس است

همین که در تلاطم و هجوم یادوارها مرا گم می کنی مرا بس است

همین که فریاد میزنی تا شوررسیدن را به شعور نداشته ام تبدیل کنی مرا بس است

(براستی که هنوز نمی دانم از خود چه می خواهم!!! و این شاید دلیل چیزی نخواستن باشد)

فقط همین بدان مرا تو بودن ام بس است.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت10:6توسط هانیه جوادی منش | |

 

سلام به همه ی عزیزانی که تو تمام این مدت که نبودم لطف داشتن و تقریبا همه جا باهام بودن

سپاس فراوان.

سر ضبط منطقه آزاد تجربه های خوبی پیدا کردم همینطور شناخت جامع تری نسبت به جوان و

دانشجو پیدا کردم از اینکه کتک بخورم نمی ترسیدم از اینکه اینهمه فرهیخته خودشو نو بین خیلی بازیها گم کرده بودن احساس تلخی داشتم اما خوب بود خیلی جا ها با هاشون موافق بودم و حتی بعضی جا ها خودمو جای اونها میذاشتم که اگه من بودم چی کار می کردم به جوابهای مختلفی میرسیدم اما جالب بود که همون ادمهای که جبه گیری شدیدی داشتن بعد از ۱۰ دقیقه صحبت کلا نظرشون بر می گشت. نمیدونم نمی خواهم هیچ قضاوتی بکنم .فقط با این برنامه بیشتر فهمیدم که از جنس چه چیزهایی نیستم .

به هر صورت از عنایت همتون ممنون و تاخیر خودم شرمنده اما واقعا مجالی نبود.

این پست جدید نبود فقط شرحی بود از این چند وقت. دوباره شبیه خودم میام تا با هم خود خوان باشیم.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت14:12توسط هانیه جوادی منش | |

 

بدون خط خوردگی،بدون دخالت فهم،بدون حضور درک و شعور

و بدون بودن خودم

انقدر عجیب که حتی نمی شه گفت!

همین روزها

همین ۲۳۷ صفحه

همین حجم جوابهای بی سوال

که مرگ باورها را رشد می دهد

همین که به هر جا نقطه ای می گذاری و

گمان به پایانش می بری

 تازه سر اغاز بی شماری

نامعلوم است.

عجیب است،دو بخش (چ)! (را)!

صدای کلاغ از خود بی خود شده

 گواه چیست؟!!!؟

 صدای طبیعی موتور یخچال چطور

 آن هم نشانه است؟!!!؟

عجیب است،دو بخش (چ)! (را)!

گفته بودم:

بدون خط خوردگی،بدون دخالت فهم،بدون حضور درک و شعور

و بدون بودن خودم...

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت9:27توسط هانیه جوادی منش | |

 

در همین گاه همیشه بی هنگام

حال خوش نبودن را بخار زده کردم

و باز بی تفاوت شدم به عرق سردی

گوش نکن فقط گذر کن

گذر کن از سرای هر کسی

گذر کن از گذشت بی دریغ

و بی دریغ وابمان در تمام واهمه های خیال خوش

و خوش باش که هنوز پیامی میان تمام ارزوها هست

که می گوید :

                 "به حرمت بهار به اسمان نگاه کن"

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت13:6توسط هانیه جوادی منش | |

 

باید طبعی باشد که تابع است

و تابعی که بی مشتق معلوم است

 

درگیرم،گیرم،رم....و رم را جذر میگیرم

 

و م را به توان n میرسانم  و لکنت ام را عیان میکنم

به حرف نون نرسیده (م ) را به تکراری هزار باره میرسانم

 

در گیرم،گیرم،رم....و رم را جذر میگیرم

 

اینهمه را طبع بی تابع ام میگوید

گنگم،منگم،من گنگم و این ترکیب گنگ و منگ است

.....چه بی مهابا،در انتهای این همه معادله بی نتیجه

کدام جواب منتظر است که نه جذر و نه حد و نه....

به ان رسیده ..........

 

درگیرم،گیرم،رم....و رم را جذر میگیرم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت14:20توسط هانیه جوادی منش | |

 

از اینهمه کابوس ترازوی

بی عدالتی خسته ام

بر حنجره ام پنجه ای

زهر الود طنازی می کند و

اوای سلاخی شدن ام را

به دست زمان برایم

زمزمه می کند

زمزمه می کند....

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت18:41توسط هانیه جوادی منش | |

 

موندم که چرا وقتی قرار اینهمه واگویه رو فقط خودت بدونی بفهمی چرا  پای اینهمه غریب رو

باز مکنی ؟؟

مگه نه اینکه خودش حالت و احوالتو میفهمه و می دونه

پس چرا اینهمه دست و پا زدن برای دیدن و شنیدن و گفتن....

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت15:12توسط هانیه جوادی منش | |